‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها

تا چند ساعت دیگه مراسم بخور بخورکریسمس شروع میشه. هوا سرد و درخت ها قندیل بسته اند. اعضای خانواده که سال به سال هم دیگر را می بینند دور هم جمع می شوند و تا خرخره می خورند و می نوشند. برای ما غربت زدگان هم خاطره عیدها زنده می شود. تلاش می کنیم خوش بگذرد اگر چه عید خودمان نمی شود. برای بچه ها که هدیه می گیرند فضا همان فضای عید است. دلتنگی هست اما خوشی هم هست. هیچ نباشد دور هم هستیم. کریسمس را از همین جا به تمام هم میهنان مسیحی ام شادباش می گویم.

آقایان مرده دوست و مرده خور دست از این جنایت کاری بردارید. حالا فکر می کنید با رفتن شهلا جاهد و هزاران انسان دیگر که به چوبه های دار سپرده اید، دگرگونی در جامعه رخ داده است. فرهنگ را که به فساد کشانده اید، گند زده اید به اخلاق و معرفت، مردم را که شب و روز زجر می دهید، دیگر چرا اعدامشان می کنید؟ مرگ روزمره بس نیست.

آقایان انسانیت که ندارید، دست کم برای آن دروغ آسمانی هم که شده بگذارید جان مردم را خدایتان بگیرد. مگر خودتان همین را نمی گویید؟ پس چرا ملت را خودکشی می کنید. بس کنید این اعدام ها را. بس کنید!

 

این هم بازتاب جنایت دیشب در روزنامه های نروژ

مازیار کشوری ایرانی عضو حزب راست گرای نروژ : گفتگو با ایران را قطع کنید و سفارت نروژ در تهران را به خانه فراخوانید.

شهلا دیشب اعدام شد.

 

 

دیروز ایرانیان برای اعتراض به حکم پنج تن از هم میهنان خود همایشی را در روبروی سفارت رژیم اسلامی سازماندهی کرده بودند. شرکت کنندگان از طیف های گونگون سیاسی بودند، گویا دعوت به این همایش از سوی حزب کمونیست کارگری انجام گرفته بود، اما معترضین بیشتر به گرایش های دیگری تعلق داشتند. تا آن جایی که همایش متحد و همبسته علیه ستم رژیم به مردم ایران باشد کار درست و خوب پیش می رود ولی با افتادن سردسته گی با جماعتی که دیگران را گوسفند و خودش را شبان آن ها می داند. این می شود که می بینید. رژیم اسلامی هم با اشاره به این ها خودش را متمدن و ما را خراب کار جلوه می دهد. به نظر من همایش های اعتراضی می بایست با توجه به شرایط سیاسی و فرهنگی هر کشوری به طور ویژه پیش برده شود. اگر در فرانسه به سفارت حمله می شود شاید در نروژ باید این اعتراض به گونه دیگری انجام گیرد.

چند سال است که یکشنبه ها صبح می روم راه پیمایی در جنگل های اطراف اسلو. برف باشد، باران ببارد، سرد باشد خیالی نیست می روم. به این جنگل گردی عادت کرده ام. آرامش عجیبی دارد. روح و روانم را شستشو می دهد و خستگی کار هفته را از تنم در می آورد. یکشنبه مثل همیشه با تنی چند از دوستان رفته بودیم کنار دریاچه، آتشی افروخته بودیم و دم و دستگاه چای و صبحانه را آماده می کردیم که دوستی زنگ زد و خبر اعدام ها را داد. حالم گرفته شد. برایم خبر تازه ای نبود. این خبر را سی سال است که دارم می شنوم. حالم گرفت شد از این که هنوز پس سی سال عده ای می خواهند این نظام را اصلاح کنند. هر بار هم مردم را به خیابان می کشانند و هر بار هم روز از نو روزی از نو.غافل از این که رفرم و اصلاح اگر رادیکال نباشد و به ریشه ها نزند در همان سطح می ماند و نتیجه اش می شود همین اعدام ها و کشتارها. فرزاد کمانگر و آن چهارتن دیگر اولین قربانیان نبوده و آخرین هم نیستند. برخی می گویند این واکنش حکومت در آستانه خرداد است. گویا تا کنون خبری از این خشونت نبوده است. حکومت ولایت فقیه با خشونت زاییده شده، با خشونت حکومت کرده و خشونت برای پایان دادن به خودش را در درون خودش زاییده است.

برادران روسی و همکاران نزدیک برادر احمدی نژاد، جسد شکنجه شدگان چچن و دیگر برادران مسلمان را با بمب متلاشی می کنند که آثار وحشی گری را محو کنند. از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر باز با باز.

منصور هم رفت. در هفتاد و یک سالگی. اندوه جهان که نزدیک به نیم قرن بر شانه هایش سنگینی می کرد او را در هم شکست. مرگش را هم خودش انتخاب کرد. مرگی شاعرانه. نسیم و جاسم عزیز هم درد و هم غم شمایم.

این هم آخرین سرود خوانی او در پشتیبانی از جنبش مردم ایران.


 

این جا | @